X
تبلیغات
شعر وغزل معاصر

شعر وغزل معاصر

سلام

من با غزلي قانعم و با غزلي شاد

تا باد ز دنياي شما قسمتم اين باد


نه فرشته نيستم باور بكن من نيز انسانم

حق بده گاهي تو را اين روزها از خود برنجانم


حق بده گاهي دلت را بشكنم اين روزها حتي

قهر باشم چند روزي چشم هايت را بگريانم


تو بپرسي دوستم داري كمي بانوي شب هايم؟

من بگويم بي خيال اصلا جوابش را نمي دانم


هي بگويم خواب ديدم بايد از من بگذري ديگر

يا كه از اين دوستي اين عشق بدجوري پشيمانم


اتفاق بي نظيرم داغ داغي نه نميفهمي

تو جوان و تازه اي من يك بناي سست و ويرانم




+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آذر 1390ساعت 22:6  توسط راضیه فرهودی  | 

سلام.

گاهي مشغله ي كاريم اونقدر زياد ميشه كه از ياد ميبرم زماني شعر ميگفتم.

و اما به اصرار دوستان غزلي رو ميزارم كه اگر چه تازه نيست اما نشنيديد.



چشمه هاي جهان مبارك تو تشنگي قسمت هميشه ي من

چند روز است سخت منتظرم سنگ پرتاب كن به شيشه ي من


سنگ پرتاب كن نميترسم جنگ يعني حضورت اينجا هست

جنگ يعني كه نيستم تنها درسكوت سياه بيشه ي من


من كه از ابتداي عاشقيم توي دنياي تو نگنجيدم

مايه ي ننگ آبروي تو بود رگ و اصل و ن‍‍‍ژاد و ريشه ي من


عشق آنجا كنار تلويزيون اشك ميريزد آي همخانه

خيره بر سفره اي تهي از عشق خيره بر حالت كليشه ي من


****

من بدون تو تخت ميخوابم و تو بي من چقدر آرامي

من درخت مقاومي شده ام ضربه هايت كم است تيشه ي من


+ نوشته شده در  شنبه هفتم آبان 1390ساعت 10:19  توسط راضیه فرهودی  | 

مي خواستم تولد امسالت نزديك لايه هاي تنت باشم

نزديك مثل هرم نفس هايت نزديك مثل پيرهنت باشم


ميخواستم تولد امسالت بر عكس هر چه قصه و افسانه

شيرين لحظه هاي شبم باشي فرهاد مست و كوهكنت باشم


ميخواستم تولد امسالت بي شعر روبروي تو بنشينم

تو بيت بيت در بغلم باشي من بوسه بوسه بر دهنت باشم


ميخواستم هميشه نشد هرگز يك شب تو مرد قصه ي من باشي

يك شب كنار بستر رويايي خوابيده در كنار و زنت باشم


هرگز مباد بي تو و دور از تو يك لحظه بي تو دوزخ جانسوز است

حتي اگر كه مرگ جدامان كرد بگذار لا اقل كفنت باشم


19 خرداد 90

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم خرداد 1390ساعت 18:3  توسط راضیه فرهودی  | 

سلام

سال نو مبارك

اين حرف ها توي سرت شايد نخواهد رفت هرگز

جانم رود عشق تو صد درصد نخواهد رفت هرگز


ماه دلم تنها تويي اين را گمانم خوب فهميدي

دريات سمت هيچ جزر و مد نخواهد رفت هرگز


تا عشق تو پشت و پناه لحظه هايم مانده بي شك

دست و دلم هر گز به راه بد نخواهد رفت هرگز


دانه بپاشي يا نپاشي نازنينم هيچ فرقي نيست

اين كفتر ديوانه از گنبد نخواهد رفت هرگز


هر شب برايت هي غزل با گريه خوب من اگر چه

اين نامه ي سر بسته تا مقصد نخواهد رفت هرگز

+ نوشته شده در  شنبه ششم فروردین 1390ساعت 1:34  توسط راضیه فرهودی  | 

 آنات

www.aanaat.com
 
نخستین سایت تخصصی شعر کوتاه ایران و جهان
با همکاری جمعی از بهترین های شعر کوتاه امروز ایران

سلام.امروز ميخوام با غزل يكي از بهترين دوستام و يكي از غزلسراهاي موفق به روز بشم.

زهرا شعباني يكي از غزلسرايان توانمند جنوب كشورمونه كه تو شعرهاش احساس موج ميزنه



عاصی شدم ، بریده ام از اینهمه عذاب


از گریه های هر شبه ام بین رختخواب



ده سال می شود که برایم غریبه ای

ده سال می شود که خرابم فقط خراب . . .



شاید تو هم شبیه دلم درد می کشی

شاید تو هم همیشه خودت را زدی به خواب



از من چه دیده ای که رهایم نمی کنی ؟

جز بیقراری و غم و اندوه و اعتصاب



جز فکرهای منفی و تصمیم های بد

جز قرصهای صورتی ضد اضطراب



اصلا تو بهترین بشری! من بدم. . . بدم

بگذار تا فرو بروم توی منجلاب


‏* * *

لعنت به من دومرتبه در خواب دیده ام

دارم به مرد زندگی ام می دهم جواب



پاشو بیا تمام تنم را کبود کن

من یک زنم که با لگدی می شوم مجاب !

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم بهمن 1389ساعت 11:5  توسط راضیه فرهودی  | 

سلام.

یادمه همیشه وقتی دلم میگرفت شعر میگفتم اما نمیدونستم که روزی ممکنه دلم از شعر بگیره


و اما باز شعر

میخواستمت به عشق من بد کردی

هر چه که دلت خواست سرم آوردی


بعد تو دلم را به کسی بخشیدم

خوش باش دعا نمیکنم برگردی

*****************

دیوانه دلش به چشم هایت خوش بود

افسوس زمانه گندو  شاعر کش بود


با بغض تو را به او که باید بخشید

تا لو نرودکه عاشق کوروش بود






+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم آبان 1389ساعت 20:29  توسط راضیه فرهودی  | 

سلام.این روزها فرصتی نیست تا بگویم که به روزم.

شروع کرده ام از تو ترانه سر بکنم

که یک غزل ناب عاشقانه سر بکنم


نخواه از من شاعر که عاشقی نکنم

نخواه بی غزل و بی بهانه سر بکنم


مرا به سمت خودت زودتر ببر دریا

چقدر توی تب رودخانه سر بکنم؟


من آن پرنده ی قانع که حاضرم حتی

کنار دست تو بی آب و دانه سر بکنم


مرا به شهر خودت نه نمیبری باید

هنوز توی همین "آستانه" سر بکنم




+ نوشته شده در  شنبه هشتم آبان 1389ساعت 20:7  توسط راضیه فرهودی  | 

سلام و دیگر هیچ.

اندوه شاعریست که ترسیم میشود

هر بار که غزل به تو تقدیم میشود


دریای من نکوب خودت را به هر طرف

این قایق ترک زده تسلیم میشود


دارو ندار زندگیم جز خودت که نیست

آن هم حضور چشم تو تقسیم میشود


یک نیم مال تو که به آتش کشی مرا

یک نیم سهم حسرت تقویم میشود


انقدر حرف عاقبت قصه را نزن

باور کن از هر آنچه بترسیم میشود


شاعر شدن گناه قشنگیست حیف که

حالم بد است و قافیه بدخیم میشود

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم مهر 1389ساعت 20:40  توسط راضیه فرهودی  | 

سلام.هیچ چیزی برای گفتن وجود نداره وقتی که غزل حرفهای نهفته ات رو فریاد میزنه

من در کجای قصه ی تو هستم؟تن زخمی شکوه اساطیری

این روزنامه گیج حوادث نیست بی چشم های من تو نمیمیری


ساعت چهار لحظه ی بی تکرار چشمه درخت چای نخی سیگار

لونک پر است از هیجان تو از آبشار عکس نمیگیری؟


حالا سه سال و بیست و دوسه روز است هی شیر و خط رفتن از اینجا

اما کجای نقشه تفاوت چیست؟وقتی که زخم خورده ی تقدیری


انگار دست مصلحت اندیشی سد میکند مسیر عبورم را

این بار قصد غرق شدن دارم در عشق این حکایت تاخیری


هر شب دیازپام نگاهت را لای غزل گذاشته خواهم خورد

دیگر نترس قائله اش ختم است دیوانه ای که بسته به زنجیری


+ نوشته شده در  شنبه ششم شهریور 1389ساعت 13:5  توسط راضیه فرهودی  | 

سلام.شاعر شدن گناه قشنگیست.این روزها عجیب دلتنگم

اصلا دلت نخواست برایم هوا شوی

یا توی بیت بیت غزل هام جا شوی

یادش بخیر دفعه ی اول سلام و بعد
میخواستی فقط که کمی آشنا شوی

اصلا قرار اول ما این نبود که
شاعر شوم برات ، برایم خدا شوی؟

فکرش به ذهن هیچ کسی هم نمیرسید
هر روز با خیال من از خواب پا شوی

شیراز - رشت  حسرت هر روز تو شود
اینطور خسته در بدر جاده ها شوی


****
این عشق بسته راه تو را از هزار سمت
دیگر بس است قول بده بی وفا شوی

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم مرداد 1389ساعت 1:58  توسط راضیه فرهودی  |